اختلال در شخصیت
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٦  

 

شخصیت چیست؟

   شخصیت یعنی « مجموعه‌ای از رفتارها و شیوه‌های تفکر شخص در زندگی روزمره که با ویژگی های بی همتا بودن ، ثبات (پایداری) و قابلیت پیش بینی» مشخص می‌شود. از این تعریف چندین نکته قابل استنباط است.
 

  • بی همتایی و تفاوت : شخصیت یک فرد بی‌همتاست و در عین بعضی مشابهت‌ها ، هیچ دو شخصیت یکسان و همسان وجود ندارد.

     

  • ثبات داشتن (پایداری) : اگر چه افراد در شرایط و محیطهای گوناگون در ظاهر رفتار متضاد و مختلفی دارند، ولی در طول زمان (مثلا چندین دهه) رفتار و واکنش و همچنین شیوه تفکر آنها دارای یک ثبات نسبی دائمی است.

     

  • قابلیت پیش بینی : با توجه کردن و مطالعه رفتار و نوع تفکر اشخاص می‌توان سبک رفتاری و تفکری افراد را با احتمال زیاد پیش بینی کرد. قابلیت پیش بینی رفتار با «ثبات در رفتار» رابطه متقابل دارد.

اختلال شخصیت چیست؟

  • آیا تابحال کسی را دیده‌اید که در برابر یک انتقاد ساده ، واکنش خشمگینانه شدیدی داشته باشد؟

  • آیا از خود پرسیده‌اید که چرا بعضی افراد انواع مختلف «خال کوبی» را روی پوست خود دارند؟

  • چرا بعضی افراد برای خود بعضی افراد برای خود ، خانواده و ... برنامه ریزی سختگیرانه دارند بصورتی که شرایط بحرانی هم حاضر به تغییر آن نیستند؟

اختلال شخصیت


   شخصیت می‌تواند سازگار و یا ناسازگار باشد. «ناسازگاری» زمانی مطرح می‌شود که افراد قادر نباشند تفکر و رفتار خود را با محیط و تغییرات آن تطبیق دهند. سازگاری یا عدم سازگاری ارتباط نزدیکی با «انعطاف پذیری» دارد. یک شخصیت سالم با وجود ثبات و پایداری به میزانی از انعطاف‌پذیری بهره می‌برد. اما افراد ناسازگار در برخورد با موقعیت‌هایی که واکنش به آنها مستلزم تغییرات و تصمیمات جدید است، تفکر و رفتار انعطاف ناپذیری از خود بروز می‌دهند. بنابراین ، اختلال شخصیت یعنی «رفتارهای ناسازگار و انعطاف ناپذیر در برخورد با محیط و موقعیت ها»
 

میزان شیوع اختلال شخصیت

شیوع در جمعیت کلی

   میزان شیوع اختلال شخصیت در کل جمعیت حدود 4 تا 6 درصد برآورد شده است. اگر چه در بین انواع مختلف شخصیتی تفاوتهای معنی‌دار وجود دارد برای مثال برآوردها برای اختلال پارانوئید حدود (0.5 تا 2.5 درصد) است در حالی که برای اختلال اجتنابی بین (1 تا 10 درصد) اعلام شده است.

شیوع در بین دو جنس

   در میزان شیوع اختلال شخصیت بین دو جنس تفاوت های معنی‌دار دیده می شود برای نمونه در حالی که طبق برآوردها ، ضداجتماعی واختلال وسواسی- جبری در مردان بیشتر از زنان است اختلال مرزی نمایشی و وابسته در زنان بیشتر از مردان (گاهی 2 برابر مردان) است.
 

درمان اختلال شخصیت

روان درمانی

   روشی است که روانشناسان بالینی یا مشاور با استفاده از اقدامات «نیرو دارویی» اقدام به درمان اختلال می نماید و شامل انواع مختلفی است از قبیل « روانکاروی ، شناخت درمانی ، رفتار درمانی، گروه درمانی ، آموزش مهارت های اجتماعی و... هدف از روان دمانی ، آموزش رفتارهای جدید همراه با اسجاد خودآگاهی و بینش در مراجع (دروان جو) نسبت به رفتار خود و اثر آن بر فرد و جامعه است. در درمان اختلال شخصیت اولویت با روان درمانی است.

درمان دارویی

   در کنلار روان درمانی مواقعی وجود دارد که لازم است از دارو نیز استفاده شود تا فرآیند درمان تسهیل شود. دارو درمانی زیر نظر روانپزشک اعمال می شود و میزان و تعداد مصرف را او تعیین می کند. داروهای مورد استفاده برای درمان این اختلال بطور غیر مستقیم اثر خود در اعمال می کنند. برخی از گروهها دارویی مورد استفاده عبارتند از: ضد اضطرابها ، ضد افسردگیها ، ضد جنونها.

  منبع: دانشنامه رشد



count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
عقده های روانی
ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٢  

هنگام سفر به دالا ن هزار توی «ماهیت آدمی» هیجان انگیزترین زمان، لحظه های مواجهه با عقده های درونی انسان است. لحظه هایی که بارقه های امید و نومیدی نسبت به مقام آدمی توامان درخشش می کنند. در این لحظه هاست که گیج و منگ به قضاوت کوچکی یا برعکس عظمت و پیچیدگی مفهوم شگرف «انسان» می نشینیم. سرزمین عقده های درونی که ترجمان تنهایی ها و دغدغه ها و التهاب ها و نگرانی ها و مخفی کاری های همه ماست، قلمرو نابی است برای شناخت ماهیت پیچیده انسان.


تعریف عقده روانی

عقده ها (complex) موضوعات عجیبی که در اعماق وجود انسان قرار گرفته باشند تلقی نمی شوند بلکه مجموعه های رفتاری پیوسته حاضری هستند; همانند استعداد موسیقی یا بهتر بگوئیم زبان خارجی آشنایی که در ما وجود دارند و ما جز در یک موقعیت خاص از آنها استفاده نمی کنیم. به بیان ساده تر عقده ها بخش های رفتاری ای هستند که به صورت تکه تکه به حیات خود ادامه می دهند و در «من» آدمی ادغام نشده اند و به صورت گستره پررنگی از «علا یق» خود را نشان می دهند. ذوق عامه این واژه را در معنایی نسبتا خاص به کار می برد و آن به معنی «وجود مانع در جریان طبیعی یا عادی یک فعالیت» یا «ناراحتی روحی یا امتناع از رفتار سازگار عادی» است. ولی این برداشت عمومی از واژه عقده نسبتا اشتباه است چرا که در نوشته های اکثر نظریه پردازان بزرگ، عقده لزوما رفتار نابهنجار نیست. برای مثال بودن (Boubouin) روانکاو سوئیسی می نویسد: «این عقده ها نیستند که نابهنجار و مرضی هستند بلکه برخی از دگرگونی ها یا تورم آنهاست که بیمارگونه تلقی می شود». وی به متمایز کردن عقده های عادی می پردازد و درباره آنها می گوید «اینها ارکان روح» هستند.
از نظر وی عقده های عادی همان تمایلا ت و گره های علا یقی هستند که در وجود کلیه انسان های روی زمین وجود دارند و تقریبا 3 دسته هستند:
الف) علا قه به شی» (که با رفتارهای مربوط به آن شی» خاص مشخص می شوند مثل وصول، تماشا کردن، شناختن، تملک، احتراز کردن، خراب کردن و مانند آن).
ب) علا قه به «من» و اعتبار آن (از راه مقایسه خود با دیگری، اثبات وجود خود، حق خواهی، شناساندن خود و شناختن خویش و...).
ج) علا یق شخصی ویژه (نظیر یک سری رفتارهای خاص و کنش - واکنش ها).
عقده های عادی یا طبیعی ممکن است به صورت حالا ت مرضی در آیند برای مثال «کنجکاوی» یک انگیزه طبیعی است و طی آن لذت دیدن و دانستن دنبال می شود. در میان کنجکاوی ها، کنجکاوی درباره جنس مخالف امری طبیعی است. ولی ممکن است با فردی مواجه شویم که در این راه با ممانعت ها و تنبیه هایی روبه رو شده است که هم آتش کنجکاوی او را تیزتر کرده اند و هم در وی احساس گناه پدیده آورده اند. لذا در او «عقده ای» پیدا می شود که مربوط به علا قه ای شدید و احاطه گر برای شناخت و برملا  ساختن اسرار و رموز به طور کلی و مطالب مربوط به جنسیت به طور اخص است. لذا چنین فردی تمایل به رفتارهای اغواگرایانه و نمایشی پیدا می کند وانگهی به نحو مقاومت ناپذیری مجذوب اسرار و رموز است و «محرم» انجمن های مخفی شدن را در سر می پروراند... بنابراین عقده ای در وی شکل می گیرد که بودون آن را عقده خودنمایی لقب داده است. بنابراین عقده یک گرایش عادی است ولی در اثر احاطه مفرطی که بر مجموعه روان و رفتار پیدا می کند، به صورت مرضی در می آید و انعطاف «من» انسان را از بین می برد و آزادی آدمی را محدود می کند. این جاست که یونگ معتقد می شود «هنگامی که عقده ای بر ما حکومت می کند ما دیگر خودمان نیستیم... یک عقده فعال گاهی ما را در یک حالت عدم آزادی غوطه ور می سازد...».


شیوه های عملکرد عقده ها

چهار عملکرد اصلی وجود دارد که مستقیما در تغییر شکل عقده ها دخیل هستند:
1- اعتلا . در اثر این عملکرد، عقده به قلمرویی انتقال می یابد که از لحاظ اجتماعی یا معنوی مقبول باشد و برای «من» انسان به صورت یک فعالیت حاوی رغبت یا علا قه و حتی ارزش (اجتماعی، اخلا قی، معنوی یا زیباشناسی) درمی آید. برای مثال اگر عقده ویرانگری بر نیاز به ویران ساختن، شکستن و خرد کردن اشیا مسلط شود به صورت تخصص در مواد منفجره، معادن، ساخت یا آزمایش ماشین های خراب کننده و کاربرد ابزارهای ویژه انهدام و خرد کردن اعتلا  می یابد. اما اگر همان عقده بر نیاز به آزارگری مبنی بر کشتن، شکم دراندن، سوراخ کردن، تکه تکه کردن، خونریزی و غیره سلطه یابد، اعتلا های اجتماعی متعددی امکان بروز می یابند که از مامور اعدام تا قصابی و حتی تخصص در جراحی یا پزشک قانونی را دربرمی گیرد. عقده خودنمایی مثال دیگری است. عقده خودنمایی (نشان دادن خود، به نمایش گذاشتن خود و بدن، جلب توجه دیگران، ایفای یک نقش در برابر دیگران، خود را مورد تحسین قراردادن و...) از لحاظ اجتماعی کلیه فعالیت های مربوط به صحنه، صفحه تلویزیون، بساط و تریبون و موارد مشابه را در بر می گیرد; از نقش یک فروشنده دوره گرد گرفته تا استاد دانشگاه در حین تدریس و سخنرانی پرشور یا حتی کمدین حرفه ای. همچنین عقده حقارت با کاربرد تواضع و کناره گیری ارادی و افراطی اعتلا می یابد.
2- تلافی. از کوششی برای انکار عقده از طریق ایجاد یک رشته رفتارها در مورد همان موقعیت هاست; رفتارهایی که دقیقا عکس رفتارهای عقده ای است. مثلا راه رفتن با گام های صدادار و نظامی ضمن زدن سوت و خوشحالی به هنگام شب در حالی که فرد ترس بسیار از تاریکی دارد! این امر خود یک رفتار لحظه ای برای تلا فی است. به خود باد انداختن، خود را معتبر نشان دادن و حالت نخوت به خود گرفتن به منظور ترساندن دیگران: درحالی که فرد مایل است هر چه زودتر خود را نجات دهد! این نوع رفتار همانا رفتاری موقعیتی است که به منظور پنهان داشتن احساس حقارت یا احساس گناه اتخاذ می شود. مثال اگر یک مجرم قدیمی و کهنه کار است که به صورت یک تصحیح کننده بی گذشت کلیه خطاها یا یک پیرو آرمان ها و ارزش های اخلاقی به صورت جزمی در می آید.
3- جبران: این عملکرد که بسیار شبیه تلافی است عبارت است از باطل ساختن اثرات مغشوش کننده یک عقده ضمن ایجاد یک رفتار معکوس موفق و رضایت بخش برای فرد. مثلا کودک 10 ساله ای که از یک عقده حقارت در رنج است و علت آن ضعیف بودن، بیمار بودن یا از لحاظ جسمانی در بین گروه همسن  و سال ها توان کمتر داشتن است، تلاش خواهد کرد و از راه  جبران به یک برتری ذهنی یا هنری فایق آید و در یکی از این دو زمینه به درخشندگی و کمال آرمانی برسد.
4- توجیه دفاعی: توجیه دفاعی یا توجیه عقلانی عبارت است از خنثی کردن کامل عقده یا بهتر بگوییم انکار فعالانه آن. یکی از نمونه های مناسب این عملکرد توجیه دفاعی عقده احساس گناه در فرد کمال طلب افراطی است: این فرد برعکس اکثر مردم که به سادگی از خود و از کار خود حتی اگر دلخواه نباشد، راضی می شوند، شخص دقیقی است که به صورت افراطی در پی کمال است. در توجیه عقلانی فرد دیگر از عقده خود رنج نمی برد زیرا آن را انکار کرده است.


ویژگی های رفتار عقده ای

واکنش یا رفتار عقده ای دارای خصایص زیر است:
1- رفتار عقده ای افراطی، حد ناشناس و اغراقآمیز است; بدین معنی که با کوچکترین نشانه ای به راه می افتد. مثلا مرد یا زنی که به یک عقده طردشدگی مبتلا شده است و فرمول تکراری «من طرد شده ام» یا «هیچ کس مرا دوست ندارد» ورد زبان اوست، دارای واکنشی شدید است; یعنی دارای واکنش شدید عاطفی و فاصله گیری خشن از دیگری، فقط به این بهانه که شیوه استقبال شما از وی به هر دلیلی همراه با محبت، خوشحالی و ظواهر مثبت مورد انتظار آن مرد یا زن نبوده است.
2- خود مختاری عقده ویژگی  دیگر واکنش عقده ای است به این معنا که می تواند علیرغم خواست ارادی «من» فرد به حرکت درآید و رفتار او را تعیین کند. یونگ در این زمینه می نویسد: «عقده ها دارای گونه ای خودمختاری بارز هستند و شباهت به موجودات مستقلی دارند که در درون روح ما گونه ای زندگی انگلی را طی می کنند.»
3- خود شخص نسبت به عقده داشتن خودآگاهی ندارد یعنی نمی داند کدام عقده را دارد مگر در یک صورت و آن هنگامی است که در برخی از موقعیت ها یا شیوه کلی زندگی خود، احساس ممانعت، مزاحمت یا رکود کند.
4- باید میان عقده و یک عادت تمایز قایل شد. عادات نیز همانند عقده ها به نحوی استقلال پیدا کرده اند و از من ارادی خارج هستند; چنان که جویدن ناخن، وسواس، کندن مو، سیگار کشیدن و... به خودی خود عقده شمرده نمی شوند. عقده فقط در پاسخ به یک موقعیت واقعی پدیدار می شود و یک واکنش «عاطفی و اخلاقی» نسبت به یک موقعیت خاص است. «ناتوانی در تحمل کمترین سرزنش یا کمترین شوخی» نشانه ای از یک عقده است حال آنکه تیک هایی مانند «پلک زدن» از نشانه های داشتن عقده نیستند.


سرزمین اسرارآمیز عقده ها

هنری مورای فهرستی از عقده ها را معرفی کرده است که به شرح زیر هستند. وی معتقد است این عقده ها نابهنجار نیستند مگر زمانی که به صورت افراطی آشکار شوند و اجازه ندهند که شخصیت به صورت انعطاف پذیر رشد کند:
1- عقده مهرطلبی دهانی (
complx aggression oral
): این عقده ترکیبی از فعالیت های دهانی، تمایلات پذیرا و نیاز به حمایت و حفظ شدن را نشان می دهد. نمودهای رفتاری این عقده شامل مکیدن، بوسیدن، خوردن، نوشیدن، تشنه محبت بودن، همدردی، حفاظت و عشق است.
2- عقده پرخاشگری دهانی (
complx aggression oral): رفتارهای دهانی و رفتارهای پرخاشگرانه را به صورت توام شامل می شود از جمله گاز گرفتن، تف انداختن، فریاد کشیدن و پرخاشگری زبانی مثل ریشخند و طعنه.
3- عقده طرد دهانی (
Complex rejection oral): رفتارهایی مثل استفراغ کردن، ایرادی بودن افراطی در مورد غذا، کم خوردن، ترسیدن از آلودگی دهان (مثلا  ترس از بوسیدن)، میل به انزوا و اجتناب  کردن از وابستگی به دیگران را شامل می شود.
4- عقده طرد مقعدی (
Complex rejection anal): پرخاشگری غالبا بخشی از این عقده است ودر رفتارهای خصمانه و آزارگرانه،  بی رحمی، ویرانگری، قشقرق،  انداختن و پرت کردن  اشیا،  شلیک کردن تفنگ و منفجر کردن مواد منفجره نشان داده می شود.
5- عقده نگهداری مقعدی (
Complex retention anal): در انباشتن، پس انداز کردن و جمع کردن اشیا به صورت وسواسی یا افراطی، پاکیزگی، آراستگی،  نظافت، لجبازی و خساست خود را نشان می دهد.
والدین بیش از حد پرتوقع و کنترل کننده که آموزش توالت رفتن را خیلی زود یا خیلی شدید تحمیل می کنند احتمالا  موجب شکل گیری این عقده در کودک می شوند.
6- عقده انزوای ساده: این عقده به صورت میل به بودن در مکان های کوچک، گرم و تاریک که امن و پرت باشد تجربه می شود. برای مثال فرد ممکن است آرزو کند که به جای اینکه صبح از رختخواب بلند شود، زیر پتو بماند.
افراد دارای این عقده به وابسته بودن به دیگران، منفعل بودن، گرایش داشتن به رفتارهای امن  و آشنایی که در گذشته کارساز بوده اند، متمایل هستند.
7- عقده میزراهی (
Complex urethral): عقده میزراهی که منحصر به نظریه مورای می باشد، به جاه طلبی مفرط، حس تعریف شده عزت نفس، خودنمایی، شب ادراری و خودشیفتگی مربوط می شود. این عقده با اقتباس از مظهر افسانه ای یونان که به قدری به خورشید نزدیک شد که موم نگهدارنده بال های او ذوب شد، گاهی اوقات عقده ایکاروس نامیده می شود. اشخاص دارای این عقده  هدف های بلندپروازانه دارند و رویاهای آنها با شکست بر هم می خورد!
به غیر از هنری مورای روانکاوان دیگری نیز به برخی از عقده ها اشاره کرده اند. برای مثال «بودون» به توصیف عقده های زیر پرداخته است:
1- عقده ادیپ: عقده ادیپ پیش از هر چیز گرهی در احساسات شدید است، احساساتی که زندگی عاطفی کودک بین 3 تا 5 سالگی را تشکیل می دهد و به طور کلی در بردارنده امیال عاشقانه کودک نسبت به ولی جنس مخالف خود از یکسو و رقابت حسودانه همراه با آرزوی مرگ نسبت به ولی هم جنس از سوی دیگر می باشد. نام عقده ادیپ از داستان ادیپ شاه اثر سوفوکل گرفته شده است. این عقده در دختران عقده الکترا نامیده می شود.
از لابه لای تعبیر و تفسیر خلق و خو های تکراری زندگی روزمره، عشق ها و «تعهدات» می توان به شکل بروز یافته این عقده پی برد. مثلا یک فرد پرخاشجوی انقلابی موجودی است که نتوانسته است بر عقده ادیپ خود فایق آید و پرخاشگری خود (که در اصل در مسیر مخالفت با پدرش است) را به پرخاشگری علیه قدرت حاکم بدل ساخته است و این مطلب به منظور به اثبات رساندن خود به عنوان یک قدرت است...
2- عقده قابیل: این عقده که صورت بیمارگونه طرد و پرخاش نسبت به موضوعی مزاحم و نامطلوب است، همان عقده حسادت برادری است، عقده ای که به صورت رفتارهای طرد، منع، بی اعتبار ساختن و پرخاش نسبت به هر رقیب واقعی یا فرضی درآمده است.
3- عقده تخریب: این عقده تمایل به خراب کردن، ضایع ساختن، کثیف کردن، به هدر دادن و از دیدگاه فرهنگی، خراب کردن و عیب جویی کردن و بی اعتبار ساختن دیگران و عقاید است. این عقده می تواند در حد سادیسم (یعنی لذت بردن از رنج دادن دیگران، صدمه زدن و تنبیه کردن) یا خودآزاری (یعنی لذت بردن از آزارخود در پی چیزی که موجب رنج فرد می شود و خوش آمد از درد کشیدن) پیش رود.
4- عقده خودنمایی: شامل میل مفرط به دیدن و دیده شدن، شناختن و دانستن، تحسین و توجه دیگران را تحریک کردن، در جریان اسرار و رموز قرار گرفتن و... می شود.
5- عقده تولد: این عقده تغذیه کننده تردیدهایی درباره اصل یک مطلب یا چیز یا هویت است و مبدا تردیدهای شخصیتی است که حتی ممکن است چهره ای روشنفکرانه و تعمیم گرایانه به خود بگیرد و به صورت پرسش هایی درباره منشا پیدایش انسان یا تصورات مربوط به تولد دوباره (مثل تناسخ) در آید.
6- عقده دیان (
Diane): یا عقده دختری که می خواست پسر باشد: عقده ای که منشا حق طلبی های زنان، طرد زن بودن، مادر بودن، رفتارهای ظریف زنانه و وظایف زنانه است.

سایر عقده ها

همچنین بسیاری از نظریه پردازان دیگر به توصیف و نامگذاری عقده ها پرداخته اند که در اینجا فقط نمونه هایی از آنها ارائه می شود:
1- عقده ژوناس (
Jonas
): این عقده به معنی گرایش به در امان نگه داشتن خویش است و برگشت خیالی به داخل شکم مادر و پناه بردن به یک حامی به محض آنکه مشکلات اعلام خطر می کنند.
2- عقده لوهنگرین: مبنی بر سعی در تامین سعادت دیگران  و خانواده خود، ضمن چشم پوشی از لذات زندگی برای خویشتن و سپس با رسیدن به این هدف ناپدید شدن، است. (لوهنگرین قهرمان افسانه ای آلمان بود که دعوت به نجات شاهزاده خانم برابانت می شود. او شاهزاده را از دست دشمنانش نجات می دهد و با او ازدواج می کند. اما از دختر می خواهد که هرگز راز مربوط به اصل او را نپرسد، چون به قول خود وفا نمی کند، لوهنگرین با همان زورق سبدی که به وسیله قویی کشیده می شد، دختر را ترک می گوید).
3- عقده پرومته (
Promethee): یا عقده ادیپ در عرصه حیات معنوی عبارت است از تمایل به داشتن قدرتی همانند استادان خویش، پی بردن به رمز قدرت آنان و مجذوب خود ساختن آنان، ضمن قبول خطر برانگیختن خشم و انتقام آنها. (پرومته نخستین موجد تمدن جهان به شمار می رود و چون به جای گوشت گاو، استخوان های آن را به زئوس هدیه کرد و آتش را از آسمان ربود و به انسان هدیه کرد، مورد خشم او قرار گرفت).
4- عقده امپدوکل (
Empebocle): مبنی بر آنکه آتش بزرگترین پاک کننده است و بنابراین این فرض «به آتش انداختن خود» و خودسوزی باعث تغییر مدار دنیایی می شود که می خواهیم «کانون» روشنگر آن باشیم.
5- عقده ژوکاست (
Jocaste):  در بین زنان عبارت است از نیاز به حفظ پسر خود در نزد خویش و خاموش ساختن تمایل به استقلال و تمایل به اثبات مرد بودن پسر خود از طریق محبت افراطی. نتیجه این وضع مردان بزرگسال وابسته ای است که به همسر خویش به چشم مادر خود نگاه می کنند.
6- عقده کرونو (
Kronos): عقده پدری است که به فرزندانش ستم می کند، با شخصیت خود آنها را خرد می کند یا از استقلال طلبی آنها جلوگیری می کند. این عقده از آن «پدران آزارگر» است.

 

 



count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
و اینک این منم
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦  
و این منم ... زنی تنها ... خط نوشته ای نا تمام یافتم ... گمانم از آن روزهایی که هنوز این همه اتفاق ناخواسته ... تقویمم را سیاه نکرده بود! و چه ناشکرانه نگاشته بودم که امروز در حسرت آن روزها هم مانده ام به درد ... تمامش کردم چنان که شایسته ی نوشتن گردد در این صفحه ی به مرگ ِ سکوت ... مُرده ! آخرین کلامم باشد شاید ... با تو ! و باز به میهمانی شب های لاجوردی ات آمدم ... چنان همیشه بی دعوت! کاش همان بودی هنوز ... که شناخته بودم ! خواهرانه خواستم خواسته هایت را ! تمام آنچه که بر آمد و بر نیامد از دستم ... هرچند اگر تو ... دیگر تو نباشی ! هرچند فراموش شده باشی به حرف های نا محترمانه ! و فراموش کرده باشی همه چیز را به لمس انگشتانی موزون و نگاهی سرشار از برق عاشقی ! رفتی ... به دنبال رنگ و لعاب هایی همه از جنس مجاز ... رفتی ... چنان که دورترینی از من ... تو که نزدیک ترینم بودی!!! ماندم که می خواستم بمانمت ... رفتی ... هرچند به خیالت مانده ای هنوز! خفقان می گیرم به سکوت که مقصودم را چنان که دوست داری ... فهمیدی ... نه چنان که منظورم بود ... من فراموش شدم در زیر خروارها کلام ناپسند و رفتار ناشایست و تهمت ناروا ! من ... مُردم به احترام خوش بودنم آنها که دوستشان داشتم ! من ... افتادم به سنگ حسادتی که کسی به تکیه گاهم زد ... و به سستی پایه های کسی که به نام تکیه گاهم بود نه به معرفت ! چه اهمیت دارد بودن و نبودنم برای کسی که دیگر نیست ! که دیگر نمی تواند باشد!!! گمانم به تورق صفحات تقویم، یک سال و چند روز گذشته باشد از آن روز که کسی آموخت مرا که زمزمه کنم زیر لب : و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد ... می روم که بمانی و خوش بمانی و آسوده بمانی ! می روم که دروغ هایت رنگ حقیقت گیرد و نقش هایت به زندگی ات نزدیک تر باشد ! یادت باشد به چند فروختی ام !!! همین و دیگر هیچ ... و طلوع و سحر، و فروغ و اثر، و چراغ شب یلدای کسی باش گلم ... و بهار و نسیم، و نگار و ندیم، ودل آرام و تسلای کسی باش گلم ... ابر شو، باران باش، برف کوهستان باش، یاری پنهان باش ... چشمه جاری صحرای کسی باش گلم ... زندگی دریایی است، پر تلاطم، پر موج ... گاه موجی آرام ... گاه موجی در اوج با دلی دریایی، زورق و ساحل دریای کسی باش گلم ... اختری کن هر شب، خاوری کن هر صبح روشنی کن هر روز، یاوری کن هر دم ... ماه و خورشید کسی، قهرمان غم و کم های کسی باش گلم ... جرسی، نفسی، و مسیحای کسی باش گلم ... یادم نمیاد کجا خونده بودم؟!!!

count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
جهنم تاریک بود
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩  

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد... خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود. شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم. شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش … و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم. *** اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت! شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود. *** حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید. چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم . چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم. وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی. خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن. خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن. خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن. *** حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم. خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟



count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
قوانین مورفی
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤  
 یادآوری قوانین مورفی تسکین دهنده بدبیاری ها و بدشانسی هاست. قانون مورفی در سال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت. حالا قوانین مورفی و قوانین استنباط شده از آن :   - اگر در توده یا کپه ای به دنبال چیزی بگردی، چیز مورد نظر حتما در ته قرار دارد .  - هیچ کاری آن طور که به نظر می رسد ساده نیست.  - وقتی در ترافیک گیر کرده ای لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه می افتد .  - هر کاری بیش از آنچه فکرش را می کنی دو برابر آنچه باید وقت می برد. مگر اینکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت می گیرد .  - هر چیزی که بتواند خراب شود خراب می شود آن هم در بدترین زمان ممکن .  - اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازی احمق باهوش تری پیدا می شود و کارت را خراب می کند .  - در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است .  - وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و... همیشه دیرتر از موعد حرکت می کنند مگر آن که شما دیر برسید. در این صورت درست سر وقت رفته اند .  - اگر به نظر می رسد همه چیزها خوب پیش می روند حتما چیزی را از قلم انداخته ای .  - احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیم با اهمیت آنها دارد .  - هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کرده ای ناچار می شوی اول کار دیگری را انجام دهی .  - اشیای قیمتی اگر سقوط کنند به مکان های غیرقابل دسترس مثل کانال آب یا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالی که روشن است) می افتند .  - مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان پیشنهاد می کند البته بعد از اینکه کار را به سختی انجام داده باشید - هر چه بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید او بیشتر به وب کم شبیه می شود .  -  هشتاد درصد امتحانات پایان ترم براساس کلاسی است که در آن غایب بوده ای .  - وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می کنی مهمترین شان ناخوانا ترینشان است .  قوانین اتوبوسی مورفی :  - اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می آید.  - اگر زود برسی اتوبوس دیر می آید. اگر دیر برسی اتوبوس زود رسیده است .  - اگر بلیت نداشته باشی پول خرد هم نداری. وقتی پول خرد داری که بلیت هم داری .  - هر چه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی احتمال این که درست راهنمایی ات کند کمتر خواهد شد .  - مدت زیادی منتظر اتوبوس می مانی و خبری نیست پس سیگاری روشن می کنی. به محض روشن شدن سیگار، اتوبوس می رسد. (به عبارت ساده اگر سیگار را روشن کنی اتوبوس می رسد ).  - اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس سیگار را روشن کنی اتوبوس دیرتر می آید .  قوانین کامپیوتری مورفی :  - دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی شود.  - اگر برای خواندن آن نرم افزار پیچیده ای روی سیستمت نصب کنی آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دستت می رسد .  قوانین عاشقانه ی مورفی :  - همه خوب ها تصاحب شده اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتما دلیلی دارد .  - هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد، فاصله اش از تو بیشتر است .  - شعور ضربدر زیبایی ضربدر در دسترس بودن مساوی عددی ثابت است. ( که این عدد همیشه صفر است .)  - میزان عشق دیگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با میزان علاقه تو به آنها .  - چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب می کند همانهایی اند که چند سال بعد بیشترین تنفر را از آنها خواهد داشت .  فلسفه مورفی: " لبخند بزن... فردا روز بدتریه "     و اما سرنوشت خود آقای مورفی :   یه شب تو یه بزرگراه سوخت ماشین آقای مورفی تموم می شه. اون شب تو بزرگراه ترافیک بوده و ماشین ها با سرعت مورچه می رفتن. آقای مورفی هم می زنه بقل که بقیه رو با تاکسی بره. همینجوری ریلکس کنار بزرگراه واستاده بوده که یهو ماشین یه توریست انگلیسی که داشته خلاف جهت می اومده تپٌی می زنه بهش و می میره.اتفاقا اون روز لباسش هم سفید بوده . حالا فکر کن !!!!.... با یه لباس سفید کنار یه بزرگراه شلوغ واستاده باشی. بعد یه راننده در جهت مخالف بیاد بهت بزنه و بمیری. احتمالا موقع جون دادن این جمله ی معروفش روی لبش بوده :   " اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه "

count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
زندگی غازها و عقاب ها
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳  
می گه ادم ها دو دسته هستند غاز ها و عقاب ها . هرگز نباید عقاب ها رو به مدرسه غازها فرستاد و نباید افکار دست و پا گیر غازها فکر عقاب ها رو مشغول کنه . کسی که مثل غاز هست و تعلیم داده شده نمی تونه درست پرواز کنه و به خار و خاشاک گیر می کنه که مانع پروازش می شه . ولی عقاب رسالتش اوج گرفتنه . عقابی که مثل غاز رفتار می کنه از ذات خودش فرار می کنه . بدترین چیز ندونستن قوانین عقاب هاست . این که ندونیم چطوری عقاب باشیم .* غازها همه مثل هم فکر می کنند و همیشه هم ادعا می کنند که درست فکر می کنند . افکارشون کپی شده هست و اصلا خلاقیت نداره . اکثر مواقع هم همگی با هم به نتایج یکسان می رسند چون دقیقا مثل هم فکر می کنند . عقاب ها می دونند زمانی که همه مثل هم فکر می کنند در واقع اصلا کسی فکر نمی کنه . * غازها همیشه می دونند غاز دیگه چطوری زندگی کنه بهتره ! هر کسی جای کس دیگه تصمیم می گیره . برای همین اکثر یا دیر به بلوغ (فکری – جنسی – احساسی) می رسن و یا اصلا بالغ نمی شن .عقاب ها به خلاقیت ذهن هر کس اعتقاد دارن و در زندگی ماهیگیری به فرد یاد می دن و نه ماهی . در محله عقاب ها هر کسی جای خودش باید فکر کنه و کسی مسئولیت زندگی کس دیگه رو به عهده نمی گیره . * غازها از جسمشون بیش از حد کار می کشن و تمام توان داشته و نداشته رو به کار می گیرن و به نتایج دلخواه نمی رسن .عقاب ها اول تمام جوانب کار رو در نظر می گیرن ، باتوجه به تجارب قبلی و برنامه ریزی های ذهن خلاقشون تصمیم می گیرند و بعد شروع به کار می کنند . عقاب ها ایمان دارند که تلاش جسمی به تنهایی اصلا برای کار کافی نیست .* غازها حریم شخصی ندارند و بارها و بارها وارد حریم خصوصی عقاب ها می شن چون حرمت ندارند .عقاب ها به حریم شخصی هر فردی احترام می زارن و قاطعانه به افرادی که وارد حریم خصوصی اونها می شن تذکر می دن .* غازها باید همه رو راضی نگه دارند و تمام تلاششون رو در روابط می کنند که همه انسان ها ، تک به تک از اونها راضی باشند . به جای انجام وظایف و رسالت خودشون ، رضایت همه اطرافیان رو با هر زحمتی شده به دست می یارن چون اگر به دست نیارن احساس خلا می کنند .عقاب ها می دونند که به دست اوردن رضایت همه افراد امکان نداره و نیمی از مردم همیشه با نیمی از افکار اونها مخالفند و این وظیفه یک عقاب نیست که مخالفانش رو راضی نگه داره .* غاز نه نمی گه و همش شاکی هست که چرا باید اینهمه به دیگران توجه کنه .عقاب در مواقعی که لازم هست ، به راحتی نه می گه .* غاز شرط اول ارتباط رو صمیمیت بیش از حد می دونه .عقاب شرط اول ارتباط رو احترام متقابل می دونه .* غاز نمی خواد باور کنه که دشمنی داره .عقاب می دونه که باید دشمنش رو ببخشه ولی بهش اعتماد نمی کنه . * غاز از تجربیات درس نمی گیره و فقط آزار می بینه .عقاب بعد از گذروندن سختی مسئله ، به فکر پذیرش مسئله و درس های ممکنه هست .* غاز از دلش هیچ وقت حرف نمی زنه .عقاب با دلش زندگی می کنه .* غاز یا احساسیه و یا منطقی .عقاب می دونه که در دورانی از زندگی باید مغز رو پرورش و ورزش دارد و در دورانی دیگه باید دل رو نوازش داد و به حرف های دل بها داد .* غاز اشتباه نمی کنه .عقاب می دونه اگر هیچ وقت اشتباهی نکرده ، دلیلش اینه که اصلا دست به عملی نزده .* غاز جای دیگران زندگی می کنه . عقاب می دونه که باید به دیگران کمک کنه ولی جای کسی نباید زندگی کنه چون تجربه خود بودن رو از اون فرد گرفته .* غاز همیشه همه کار می تونه انجام بده .عقاب می دونه چه کارهایی رو می تونه انجام بده و چه جایی باید اعلام کنه که از عهده اون بر نمی یاد .* غاز همیشه مجبوره .عقاب همیشه مختاره و اگر به جبر روزگار مجبور شد کاری رو انجام بده ، می پذیره و می گه : ترجیح می دم این کار رو انجام بدم .
  • زمان غاز تفریح مشخص نیست .
  • عقاب برای تفریحش برنامه ریزی می کنه و می دونه که فاصله خالی این نت تا نت بعدی در موسیقی ، دلیل دل نشین بودن اون هست .
* غاز همیشه ناراضیه و شاکی و همیشه در حال شناخت عامل این بدبختی هست .عقاب همیشه راضیه و می دونه هر سختی هم پایانی داره . عقاب باور داره ان مع العسر یسرا . * غاز عبادت عادتش شده .عقاب تکرار و عادت و روزمرگی رو مرگ دل و پرستش می دونه .* غاز نسبت به عقاب یا احساس برتری می کنه و یا احساس ضعف . عقاب باور داره برتری وجود نداره . اصل فقط تفاوت است که باعث برتری کسی بر کس دیگه نمی شه .* غاز زیاد از مغزش کار می کشه البته بدون بهره وری لازم .عقاب مفید فکر می کنه و از اشتباهاتش درس می گیره .* غاز می خواد غاز باشه چون غاز بودن و نپریدن خیلی اسون تر از پرواز و اوج گرفتن هست .عقاب بر عقاب بودن اصرار داره ، حتی اگر بارها به مدرسه غازها رفته باشه و به خاطر عقاب شدن بهای سنگینی رو بپردازه .**** یک نکته کنکوری برای عقاب ها :غازها همیشه می خوان یک عقاب یک جور دیگه باشه ، یک جور دیگه عمل کنه ! براشون ارتباط هیچ وقت کافی و رضایت بخش نیست . دقت کن : غاز چون خودش رو نپذیرفته و خودش رو درست نمی شناسه ، از تو می خواد که یه جور دیگه عمل کنی ! هیچ وقت براش رضایت بخش نیستی و عملا بهت می گه که براش کافی نیستی چون همیشه یه کاری کم کردی ! سعی کن خودت باشی و بهترین نقش رو داشته باشی (به عنوان دوست - همسر - خواهر - برادر - بچه) ولی سعی نکن که خودت رو مجبور کنی که طبق خواست اون خودت رو تغییر بدی . اون ناراضی به دنیا اومده و از دنیا می ره . از زندگی عقب نیفتی چون قرار نیست که غاز باشی

count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳  
به پسرم درس بدهید. او باید بداند که همه ی مردم دادگر و همه ی آنها رو راست نیستند،اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر بدکار انسانی خوب هم وجود دارد. به او بگویید به ازای هر سیاستمدار خودخواه رهبر جوانمردی هم یافت می شود.  به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کسب کند , بهتر از آن است که جایی روی زمین , پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن  لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید بیندیشد, به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود .به گلهای درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند دقیق شود و بنگرد. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی برسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ملایم و با گردن کش ها گردن کش باشد.  به او بگویید به باورهایش باور داشته باشد.حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند . به پسرم یاد بدهید که همه ی حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد برگزیند. ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج غم و اندوه لبخند به لب داشته باشد. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.  به او بیاموزید که می تواند برای اندیشه و شعورش مبلغی تعیین کتد.اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش  بایستد و با همه­ی نیرو مبارزه کند.  در کار آموزش به پسرم نرمی به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید . بگذارید شجاع باشد. به او بیاموزید که به مردم باور داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید. 

count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
یار مفروش به دنیا
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٧  

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

جامه​ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست

و آتش چهره به دین کار برافروخته بود

گرچه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم

که نهانش نظری با من دل سوخته بود

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل

در پی‌اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون بکف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود



count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
محکمه الهی
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٤  

یه شب که من حسابی خسته بودم 

همینجوری چشـــــــــامو بسته بودم 

سیاهی چشام یه لحــظه سر خورد 

یه دفعه مثل مرده هـــــــا خوابم برد 

تــو خواب دیدم محشر کــبری شده

محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن

ردیف ردیف مقــابلش واستــــــــادن

چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه

به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه

میگه  چـرا این همــه لج می کنیـد

راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد

آیــــــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد

بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید

دلای غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد کنیــد

بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــــــاد کنیـد

عقــل دادم بـریـــد تــدبـّــــر کـنیــد

نـه اینکه جای عقلو کـــــاه پر کنیـد

مــن بهتون چقد مــــاشالاّ  گفتــم

نیـــــــافریـده بــاریکــــــلاّ  گفتـــم

من که هـواتونو همیشـه داشتـــم

حتی یه لحظه گشنه تون نذاشتـم

امــــا شمـا بازی نکـــرده باختیـــد

نشستید و خـدای جعلی ساختیـد

هر کـدوم از شما خودش خدا شد

از مــــا و آیــه های مـا جـدا شـــد

یه جو زمین و این همه شلوغــی؟

این همه دیــن و مذهب دروغــی؟

حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن

خر نبـاشیـن گــاوو نمـی پرستین

از تـوی جـم یکی بـُلن شد ایستاد

بُـلن بـُلن هــی صلـ ــوات فرستـاد

از اون قیافه های  پـشـم و پـیـلـی

ازاون اعُجوبـه های چـرب و چـیـلی

گف چرا هیشکی روسری سرش نیست

پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست

چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن

مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟

خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن

اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن

  یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت

  حرف خــدا از گـوش اون تو نـرفـت

     چشاش مـی چرخه نمی دونم چشه

      آهان می خواد یواشکی جــیم بشــه

  دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا

  یواش یواش شـد از جماعت جــــــدا

  بــا شکمـی شبیـــه بشکـــــة نفت

  یهو ســرش رو پایین انـداخت و رفت

  قــراولا چـــن تــــــا بهش ایس دادن

  یــارو وا نستاد تـــا جلوش واستـادن

  فوری در آورد واسه شون چک کشید

  گف ببرید وصــول کنیـد خوش بشیـد

  دلــــم بـــــرای حــوریـا لـــــــک زده

  دیـر بــرســم یکــی دیگــه تـک زده

  اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه

  تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه

  قراول حضــرت حــق دمش گــــرم

  بـا رشـوه ی خیلی کلـون نشد نـرم

  گــوشای یــارو رو گرف تو دستـش

  کشون کشون بردویه جایـی بستش

  رشوه ی حاجـی رو ضمیمــه کــردن

  تـوی جهنـم اونــــــــو بیمــه کـــردن

  حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد

  داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد

  خدا بهش گف دیگه بس کـن حاجـی

  یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

  ایـن همـــــــــه آدم رو معــطّل نکـن

  بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن

  یـــه عا لــــمه نامــه داریـم نخــونده

  تــــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده

  نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه

  کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟

  بهش جـــــای آدمـــــای بـاحالـــــه

  ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه

  یادتـــــه کـه چقد ریا می کـــــردی

  بنده هــای مـارو سیـا مـــی کردی

  تا یـــه نفر دور و بـرت مـی دیــدی

  چقد ولا الضّــــا لّینـومـی کشیـدی

  این همه که روضه ونوحـه خونـدی

  یه لقمه نون دست کسی رسونـدی؟

  خیال می کردی ما حواسمــون نیس

  نظم نظام هستی کشکی کشکی س؟

  هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن

  می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن

  خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه

  بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه

  کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف

  تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف

  قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــــــاییــه

  جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه

  از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن

 کشون کشون همــه رو پیش آوردن

 گفتـم اینـــــارو که قطــــــــار کردن

 بیچـــــاره ها مگـــه چیکــار کــردن؟

 مــــــــــأ موره گف میگم بهت مــن الان

 مفسد فی الارض کــه میگن همین هان

 گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن

 بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن

 بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها

 کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا

 بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن

 زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن

 روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن

 خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن

 اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن

 بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن

 همیشـــه در حــال نظاره بــــودن

 شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟

 خیام اومد یه بطری ام تــو دستش

 رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش

 حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم

 گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم

 خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن

 بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن

 بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی

 این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی

 نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو

 نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو

 نـــه مال این نــــه مال اونـو برده

 فقط عـــرق خــــریده  رفتـــه خورده

 آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم

 اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم

 یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن

 نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن

حضرت اسرافیل از اونــــور  اومد

رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد

دیــــدم دارن تخت روون میــــارن

فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن

مونده بودم کــه این کیـــه خدایــــــــا

تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا

فِک می کنید داخل اون تخ کی بــــــــود

الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟

اون که تو دنیــــــــا مثل توپ صدا کـرد

همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد

همونکه کاراش عالی  بــود اون دیگه

بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه

خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـــــــا

یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا

وقت و تلف نکن تــوماس زود بـــــــرو

بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو

از روی پل نری یــــه وخ مـی افتــی

مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتــــی

باز حاجــی ساکت نتونس بشینــــه

گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟

آخه  ادیسون کــه مسلمون نبــــــود

ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود

نــه روضه رفته بود نــه پـــــــــــای منبر

نــه شمـر می دونس چیـه نـه خـنجــر

یــه رکعت ام نماز شب نخــونــــــــــده

با سیم میماش شب روبه صُب رسونده

حرفــای یارو کــه بـــه اینجــــــا رسید

خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد

حضرت حق خــودش رو جابجـــــــا کرد

یــــــه کم  به این حاجی نیگا نیگا کـرد

از اون نگـاههـای عـــــاقل انـــــدر ـــــ

[ سفیه ]   شــــو بـاید بیــارم ایـن ور

با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بـــود

خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود

شمـــا عجب کلّـــه خــــرایی هستید

بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد

شمر اگه بـــــــود آدولف هیتلــرم بود

خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بــــود

حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــــــه

و ســـوزنش فقط یـــه جـا گیر کنــه

میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـــود

اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود

اولاً از کجـــــا میگیــد ایـن حرفــــو ؟

در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفــــــو

اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختــــه

دلیلشم این چیزایــی کــه ساختـه

درسـتـــه  گفتـه ام عبـــادت کنیــد

نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟

تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده

دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــرده

من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم

اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد

تو دنیـا هیچـکی  بـی چـراغ  نبـــوده

یا اگـرم بـوده ،  تــــو بــاغ نبـــــــوده

خــدا بـرای حاجــی آتش افــــروخت

دروغ چرا یه کم براش دلم ســـوخت

طفلی تو باورش چه قصرا ســــاخته

اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه

یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه

چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشــه

اومد رسید و دست گذاش رو دوشم

دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشــــم

گف:تو که کلّه ات پرِقورمه سبزیست

وقتی نمی فهمی،بپرسی بد نیست

اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست

متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست

خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه

مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه

خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس

صـداش با این گوشـا شنیدنی نیس

شمـــــــا زمینیـــا همــش همینیـــد

اونــــورِ میـــزی رو خـــدا مـی بینیـد

همینجوری می خواس بلن شه نم نم

گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم

وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم

داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم

***

شعر از : جناب خلیل جوادی



count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
می‌نویسم امشب از صفای دل، نامه‌ای پر آرزو برای تو
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٢  
ای که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام
بی تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام
می‌نویسم امشب از صفای دل، نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا، دور از این بهانه‌ها
تو طنین شعر عاشقانه‌ای
همچو روح شادی زمانه‌ای
تو بیا که بشکفد به لبم ترانه‌ای
چه شود گر بدهی جواب نامه‌ی مرا
بنویسی دو سه جمله با کلام بی‌ریا
که در آن‌جا ز خیال من نمی‌شوی رها
پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه
می‌نویسم امشب از صفای دل
نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانه‌ها…

 

 



count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
یخ زده
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩  

 

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی ؛ ها اااااااااااااا (!) میکنم هر شب !



count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
سکوت سرشار از حرفهای نگفته است
ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩  
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان ﭙرستاره نادیده می گیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است حرکات ناکرده و اعتراف به عشق های نهان در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت من و تو

count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
مکن از برم جدایی
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۳  
مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب
که نمی‌شکیبد از تو دل بی‌قرارم امشب

ز طرب نماند باقی، که مرا تو هم وثاقی
چو لب تو گشت ساقی نکند خمارم امشب

چه زنی صلای رفتن؟چو نماند پای رفتن
چه کنی هوای رفتن؟ که نمیگذارم امشب

به رخم چو بر گشادی در وعدها که دادی
نه شگفت اگر به شادی نفسی برآرم امشب

چو شدم وصال روزی، به توقعم چه سوزی؟
چه شود که بر فروزی دل سوکوارم امشب؟

گل بخت شد شکفته، که شوم چو بخت خفته
که تو داده‌ای نهفته بر خویش بارم امشب

اگر از هزار دستم، بکشند خوار و پستم
چو یکی همی پرستم، چه غم از هزارم امشب

دگر آرزو نجویم، پی آرزو نپویم
همه از تو شکر گویم، که تویی شکارم امشب

دل اوحدی تو داری، چو نمی‌دهی بیاری
نکنم به ترک زاری، که ز عشق زارم امشب

count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
وه چه شب ها...
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱  
وه چه شب های سحر سوخته من

خسته در بستر بی خوابی خویش

در بی حاصل هر خاطره را کز تو در ان

یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام

کس نپرسید ز کوبنده ولیک

با صدای تو که می پیچید در خاطر من

کیست کوبنده در؟

هیچ در باز نشد

تا خطوط گم و رویایی رخسار تو را باز یابم من

یک بار دگر



count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
پیراهن پشمین صبر بر زخم های خاطره ام می پوشم
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱  

۱

من فروتن بوده‌ام
و به فروتنی، از عمق ِ خواب‌های ِ پریشان ِ خاک‌ساری‌ی ِ خویش
تمامی‌ی ِ عظمت ِ عاشقانه‌ی ِ انسانی را سروده‌ام تا نسیمی
برآید. نسیمی برآید و ابرهای ِ قطرانی را پاره‌پاره کند. و من
به‌سان ِ دریائی از صافی‌ی ِ آسمان پُرشوم ــ از آسمان و مرتع و
مردم پُرشوم.
تا از طراوت ِ برفی‌ی ِ آفتاب ِ عشقی که بر افق‌ام می‌نشیند، یک‌چند در
سکوت و آرامش ِ بازنیافته‌ی ِ خویش از سکوت ِ خوش‌آواز ِ
«آرامش» سرشار شوم ــ
چرا که من، دیرگاهی‌ست جز این قالب ِ خالی که به دندان ِ طولانی‌ی ِ
لحظه‌ها خائیده شده است نبوده‌ام; جز منی که از وحشت ِ خلاء ِ
خویش فریاد کشیده است نبوده‌ام...

نام ِ هیچ‌کجا و همه‌جا
نام ِ هیچ‌گاه و همه‌گاه...

آه که چون سایه‌ئی به زبان می‌آمدم
                                                      بی‌آن‌که شفق ِ لبان‌ام بگشاید
و به‌سان ِ فردائی از گذشته می‌گذشتم
                                                      بی‌آن‌که گوشت‌های ِ خاطره‌ام بپوسد.

سوادی از عشق نیاموخته و هرگز سخنی آشنا به هیچ زبان ِ آشنائی
نخوانده و نشنیده. ــ

سایه‌ئی که با پوک سخن می‌گفت!

عشقی به‌روشنی‌انجامیده را بر سر ِ بازاری فریاد نکرده، منادی‌ی ِ نام ِ
انسان و تمامی‌ی ِ دنیا چه‌گونه بوده‌ام؟
آیا فرداپرستان را با دُهُل ِ درون‌خالی‌ی ِ قلب‌ام فریب می‌داده‌ام؟

من جار ِ خاموش ِ سقف ِ لانه‌ی ِ سرد ِ خود بودم
من شیرخواره‌ی ِ مادر ِ یاءس ِ خود، دامن‌آویز ِ دایه‌ی ِ درد ِ خود بودم.

آه که بدون ِ شک این خلوت ِ یاءس‌انگیز ِ توجیه‌نکردنی (این
سرچشمه‌ی ِ جوشان و سهمگین ِ قطران ِ تنهائی، در عمق ِ قلب ِ
انسانی) برای ِ درد کشیدن انگیزه‌ئی خالص است.

و من ــ اسکندر ِ مغموم ِ ظلمات ِ آب ِ رنج ِ جاویدان ــ چه‌گونه درین
دالان ِ تاریک، فریاد ِ ستاره‌گان را سروده‌ام؟

آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟
انسان... شیطانی که خدا را به‌زیرآورد، جهان را به بند کشید و زندان‌ها
را درهم شکست! ــ کوه‌ها را درید، دریاها را شکست، آتش‌ها
را نوشید و آب‌ها را خاکستر کرد!

انسان... این شقاوت ِ دادگر! این متعجب ِ اعجاب‌انگیز!
انسان... این سلطان ِ بزرگ‌ترین عشق و عظیم‌ترین انزوا!

انسان... این شهریار ِ بزرگ که در آغوش ِ حرم ِ اسرار ِ خویش آرام
یافته است و با عظمت ِ عصیانی‌ی ِ خود به راز ِ طبیعت و
پنهان‌گاه ِ خدایان ِ خویش پهلومی‌زند!

انسان!

و من با این زن با این پسر با این برادر ِ بزرگ‌واری که شب ِ بی‌شکاف‌ام
را نورانی کرده است، با این خورشیدی که پلاس ِ شب را از بام ِ
زندان ِ بی‌روزن‌ام برچیده است، بی‌عشق و بی‌زنده‌گی سخن از
عشق و زنده‌گی چه‌گونه به میان آورده‌ام؟
آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟

آه، چه‌گونه تا دیگر این مارش ِ عظیم ِ اقیانوس را نشنوم; تا دیگر این
نگاه ِ آینده را در نی‌نی‌ی ِ شیطان ِ چشم ِ کودکان‌ام ننگرم; تا
دیگر این زیبائی‌ی ِ وحشت‌انگیز ِ همه‌جاگیر را احساس نکنم
حصار ِ بی‌پایانی از کابوس به گِرداگِرد ِ رویاهای‌ام کشیده بودند،
و من، آه! چه‌گونه اکنون
تنگ در تنگی‌ی ِ دردها و دست‌ها شده‌ام!

به خود گفتم: «ــ هان!
من تنها و خالی‌ام.
به‌هم‌ریخته‌گی‌ی ِ دهشت‌ناک ِ غوغای ِ سکوت و سرودهای ِ شورش
را می‌شنوم، و خود بیابانی بی‌کس و بی‌عابرم که پامال ِ
لحظه‌های ِ گریزنده‌ی ِ زمان است.

عابر ِ بیابانی بی‌کس‌ام که از وحشت ِ تنهائی‌ی ِ خود فریاد می‌زند...

من تنها و خالی‌ام و ملت ِ من جهان ِ ریشه‌های ِ معجزآساست
من منفذ ِ تنگ‌چشمی‌ی ِ خویش‌ام و ملت ِ من گذرگاه ِ آب‌های ِ
جاویدان است
من ظرافت و پاکی‌ی ِ اشک‌ام و ملت ِ من عرق و خون ِ شادی‌ست...

آه، به جهنم! ــ پیراهن ِ پشمین ِ صبر بر زخم‌های ِ خاطره‌ام می‌پوشم و
دیگر هیچ‌گاه به دریوزه‌گی‌ی ِ عشق‌های ِ وازده بر دروازه‌ی ِ
کوتاه ِ قلب‌های ِ گذشته حلقه نمی‌زنم.


۲

تو اجاق ِ همه چشمه‌ساران
سحرگاه ِ تمام ِ ستاره‌گان
و پرنده‌ی ِ جمله‌ی ِ نغمه‌ها و سعادت‌ها را به من می‌بخشی.

تو به من دست می‌زنی و من
در سپیده‌دم ِ نخستین چشم‌گشوده‌گی‌ی ِ خویش به زنده‌گی
بازمی‌گردم.

پیش ِ پای ِ منتظرم

راه‌ها
          چون مُشت ِ بسته‌ئی می‌گشاید

و من
          در گشوده‌گی‌ی ِ دست ِ راه‌ها

به پیوسته‌گی‌ی ِ انسان‌ها و خدایان می‌نگرم.

نوبرگی بر عشق‌ام جوانه می‌زند
و سایه‌ی ِ خنکی بر عطش ِ جاویدان ِ رحم می‌افتد
و چشم ِ درشت ِ آفتاب‌های ِ زمینی

مرا
       تا عمق ِ ناپیدای ِ روح‌ام
                                         روشن می‌کند.

عشق ِ مردم آفتاب است

اما من بی‌تو
                   بی‌تو زمینی بی‌گیا بودم...


در لبان ِ تو
آب ِ آخرین انزوا به خواب می‌رود
و من با جذبه‌ی ِ زودشکن ِ قلبی که در کار ِ خاموش‌شدن بود
به سرود ِ سبز ِ جرقه‌های ِ بهار گوش می‌دارم.



count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
بوتیمار
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱  

 چه لازم است بگویم

که چه مایه می‌خواهمت

چشمانت ستاره است

و دلت شک.

جرعه‌ای نوشیدم و خشکید

دریاچه‌ی شیرین

با آن عطش که مرا بود

برنمی‌آمد،

می‌دانستم.

چه لازم بود بگویم

که چه مایه می‌خواستمش؟



count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
بغض شکسته
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱  

 

ای بغض شکسته در گلویم برگرد

خورشید غروب آرزویم برگرد

در نیمه ی راه عاشقی یا لیلی

مجنون شده‌ام به جستجویم برگرد

***********

از من نگرفته او سراغی دیگر

بر روی دلم نشسته داغی دیگر

برعکس ترین زمانه را می‌بینم

شد جفت کبوترم کلاغی دیگر

**************

اندوه تو ناگهان چنین پیرم کرد

در قافیه ها گرفت و زنجیرم کرد

ای دختر ناز شعر باران برگرد

چشمان قشنگ تو زمین گیرم کرد

**************

دیوانه زنجیری جبرم بی تو

دلتنگم و آشفته چو چنگم بی تو

خون شد دل بیقرار من میفهمی

لبریز شده کاسه صبرم بی تو

***********

چشمان پر از کبوترم را کشتند

یکباره تمام باورم را کشتند

قنداقه‌ی عشق و یک رباعی فریاد

ای وای امید آخرم را کشتند

*********

من بودم و صد ترانه با چشمانت

یک خلوت شاعرانه با چشمانت

از دست دلم خسته شدی میدانم

دارد لج کودکانه با چشمانت

************

صد بیت قصیده رام چشمانت بود

شوری ز غزل مرام چشمانت بود

به حور جنان نمی‌فروشم عشقت

چون دل سندش به نام چشمانت بود

 

 

 



count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
نگهبان گل؟؟؟
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۸  


count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
یک شاخه گل برای یک دنیا عاشقی
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۸  


count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی  
 
رویای روزانه
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۸  
آن‌چنان خسته‌ام
كه
وقتي تشنه‌ام
با چشمهاي بسته
فنجان را كج مي‌كنم
و آب مي‌نوشم
آخر اگر كه چشم بگشايم
فنجاني آنجا نيست
خسته‌تر از آن‌ام
كه راه بيفتم
تا براي‌ِ خود چاي آماده سازم (كنم)
آن‌چنان بيدارم
كه مي‌بوسمت
و نوازشت مي‌كنم
و سخنانت را مي‌شنوم
و پس‌ِ هر جرعه
با تو سخن مي‌گويم
و بيدارتر از آن‍َم
كه چشم بگشايم
و بخواهم تو را ببينم
و ببينم
كه تو نيستي
در كنارم.


count->)
لینک دائم لینک دائم
لینک دائم  
لینک دائم نویسنده: گلرخ عزیزی